|
بر ساربان آوا دهید اینجا یکی وا مانده است
از محمل و از کاروان تنها یکی جا مانده است آه ای فلک یوسف ببین در قتلگه مدفون شده لیلا زپشت خیمه ها با دیدنش مجنون شده اندر کنار قتلگه یا رب نوائی آشناست دخت نبی فریاد زد آن طفل شیرینم کجاست؟ دریای احمر خاک شد قرص قمر بیمار شد از فرط داغ بی امان هفت آسمان تبدار شد بنگر افق خونبار شد خورشید سوزان میدود اندر میان کوهها با آه و افغان میرود گوئی قیامت رو شده جبریل هم پنهان شده از هول و از ترس حساب آتش به این و آن شده قابیل از دنیا بشد من در عجب از حال او گویا که هابیل اش شده قربانی آمال او
|
|+|
نوشته شده توسط ندا قنبری در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 14:4

