|
نرفته بود که نیاید! رفتن اش ماندن را به ثبوت نزدیک تر کرد من و ثانیه های انتظار پشت سر هم تکرار می شدیم
تکرار تکرار تکرار و صبر این واژه نامانوس الفت را به ذهنم ملکه کرد
او را هزاران بار در هزاران سال نوری رها کردم
او
هزاران بار، همانند کفتری جلد
آمد گمشده ام ، مرواریدی لابه لای صدفها
وسهم من
گوشه ای از صخره های ساحلی!
به خودم آمدم پیش از آنکه
دزدان دریائی ، صدف را بربایند
از سر یک اتفاقی نه چندان ساده به چنگ اش آوردم
تنها ، خسته ، عاشق
|

